شهید به فرزندش سر میزند

توی دو سالگی باباش شهید شد. تازه پنج سالش شده بود که یه اتفاق عجیب افتاد. یه روز دو تا پرتقال گذاشتم توی بشقال و بهش دادم. یه دفعه دیدم با یه حالت عجیبی من رو صدا می زنه.
- مامان... مامان ... بابا اومد پیشم... یکی از پرتقال هام رو هم برداشت.
به سرعت دویدم طرف دخترم .
- چی میگی عزیزم؟!
-مامان! بابا الان پیشم بود. تازه یکی از پرتقال هام رو هم برداشت.
نمی تونستم باور کنم ؛ شروع کردم به گشتن اتاق. اما هر چه گشتم ، خبری نبود. پرتقال غیب شده بود
+ نوشته شده در بیست و نهم دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۹ ق.ظ توسط admin
|
با سلام خدمت بازیدکنندگان محترم