توی دو سالگی  باباش شهید شد. تازه پنج سالش شده بود که یه اتفاق عجیب افتاد. یه روز دو تا پرتقال گذاشتم توی بشقال و بهش دادم. یه دفعه دیدم با یه حالت عجیبی من رو صدا می زنه.

- مامان... مامان ... بابا اومد پیشم... یکی از پرتقال هام رو هم برداشت.

به سرعت دویدم طرف دخترم .

- چی میگی عزیزم؟!

-مامان! بابا الان پیشم بود. تازه یکی از پرتقال هام رو هم برداشت.

نمی تونستم باور کنم ؛ شروع کردم به گشتن اتاق. اما هر چه گشتم ، خبری نبود. پرتقال غیب شده بود